جمعه ی آخرسال ........ از ::: غروب ................. پنجشنبه 25 / 12 / 90
روزها رفتند و مانده غم همیشه در کنارم
سال نو فرا رسید و غم نرفته از بهارم
چه غریبانه نهادم پای بر سنگ مزارش
تا نباشد مادرم تنها در گلستان بهارش
نهادم سر بروی سنگ سردش
شنیدم قصه ها از دل تنگش
جمعه ی آخر سال ...
تنها و غریب است مادرم
اشکم از دیده روان است بیادت
ای وجودم ، یاورم ...
من اینجا مانده ام تنها
تو آن جائی به زیر خاک
کشم فریاد
مادرم ، یاورم ...
دستم بگیر ..
خیلی خسته م ، خیلی تنهام ...
مادرم ، مادرم ........
(( غروب ))
ناراحتی های دنیا